خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
نمیخواستم بگم اما طوری شد که مجبور میشم بگم این تنها یک متن است یک کلام است یک حرف است واسه کسی نیست واسه غمی نیست واسه دلی نیست...
واسه خودم هست.. واسه غمم هست.. واسه دلم هست..
گاهی اوقات فراموش میکنم که: میدانم که میدانم نمیدانم ... چه چیزی را؟ همان چیزی که: نمی داند که نمیدانم که میداند و هیچ نمیگوید...
تا اینکه میفهمد: که نمیداند نمیدانم اما چه فایده که دیگر اشکهایش نمیزارد که بگوید که میداند
باشد خداحافظ همین حالا
همین حالا دل تنها به یاد اشکهای تنهایی
راستی تو میدانی که میدانی نمیدانی؟ نمیدانی
آری نمیدانی همانطور که من ندانستم که چی میخواستم بگویم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟!
حرفی برای گفتن نماند چون تو خود ندانستی که چه میخواستم بگویم
نمیخواهم بگویم تا شقایق هست زندگی باید کرد چون دیگر شقایق بویی ندارد بلکه بدان ای دل که تا وقتی خدا هست زندگی باید کرد
تو چه باشی و نباشی ای دل من زندگی خواهم کرد اما به یاد تو ای دل...
پی نوشت1 : این مطلب تنها واسه دل خود است
پی نوشت2: این مطلب تنها واسه دل خود است پس کسی متوجه نمیشود ونیازی به تشکر نیست
پی نوشت3:این مطلب تنها واسه دل خود است پس کسی متوجه نمیشود ونیازی به تشکر نیست